تبليغاتX
حرف های ماسه ای ...
























حرف های ماسه ای ...

وقتی یکی از روزهای ماه آخر پاییز هوای همه چیز بارانی می شود ... وقتی تولدی در راه است ...

زنانِ سرزمین من
مادرای قشنگ امروز و فرداها و همیشه
روزتون مبارک بهترینای روی زمین
 دامنتون پر از بلوط های کوهستان های غرب

از اول صب داشتم فک میکردم چی شد که یه روزایی خوش شد و قشنگ شد؟؟؟ داشتم فک میکردم خدایا چقد خوب که یه روزایی یه آدمایی نمونه ی قشنگ و آینه ی تمام و کمال یه شخصیت شدن و یه روزای تاریخی ساختن ... یه روز تو 365 روز که آدم با همه ی عشقش میتونه متوجه یه چیزایی بشه ... دلم خوش شد... ... دلم اونقد خوش بود از اول صب که وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم میخواستم لُپِ همه ی خانومارو بوس کنم بگم هرچقد غصته وایسا ... امروز فقط به خودت نیگا کن:) دلم خوش شد میخواستم کل گلای دنیارو بخرم یکی یکی با قدمای خودم از این سر شهر ببرم اون سر شهر بدم به دوستام یا حتی با ابرا برم هر ورِ دنیا که دوستم کنجش نشسته:) دلم خوش شد خواستم مامانمو بغل کنم دستشو بکشم با خودم ببرمش بریم تو آینه سفر کنیم اونورِ دوتاییِ دنیا!!!!دلم خوش شد خواستم یکی یکی بپرم بغل همه ی دوستام و تبریک بگم مادری شدنِ روزهای خوشَ آیندشو:)

فقط حیف ... حیف که آسمون آبی نبود و به این همه عشق چیزی جز دیوانگی نمیگن ... حیف که ابرها منو در آغوش نمیکشیدن که برم پیشِ هرکی که دوره ولی نزدیکِ دلم بلکه تویِ دلم:|

خلاصه که دامنتون پر از بلوط و روزتون و شاید روزم مبارکی گیلی گیلی لی لی
حک شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 0:16 AM توسط محدثه| |

چقد خاک خورده دلم ... چقد بی فکری کردم برای دلم و هرچه که دوست دارد ... چقدر پشت کردم ... چقدر لبخند و صبوری و "صبر کن به دلم"که "بیخیال شو":( ... چقدر بی نظمی ... چقدر هرچه که خواست گفتم وقتش نیست ... چقدر دلم هوای سفر کرده برای دلم ... هوای اینکه آدم برود، کَم باشد ولی همیشه انگار که زیااااد ... انگار که تا سالهای سال جایش خالی ... دلم هوای رفتن کرده هوای هرچه بادا باد:((( هوای پس کی میشود تمامِ فصل های رنگ رنگِ سال به دلِ گلم گوش کنم که چه میخواست ... راضیش کنم ... کارهایی کنم که انگارَکی "زندگی هست، من زنده ام، من سرشارم از زندگی، من خیلی خوبم" ... و جمله هایی دقیقن به همین سادگی ... چقدر دوست دارم زودتر یک چیزهایی تمام شود و یک چیزهایی شروع ... انگار که شروعِ زندگیست ... من همان روز هرچه که شمع باشد فووووت میکنم ... کاش باشد ... کاش باشد روزی که به دلم گوش کنم ... میدانم دیگر عاقل شده ... دیگر اگر حرف هایش هم کودکانه باشد و بازی بخواهد در آستانه ی جوانی، بازی اش بازی های خوب است ... هرچقد هم بهانه هایش را کودکانه بگیرد ولی عاقل است ... بازی های سرشار از زندگی ... یک روز خوبش میخواهم کنم کاش باشد:((

سر نوشت:حالم خوبست ...

سر نوشت: دوستم باشین ... دوام نکنین:( شاید خیره

حک شده در پنجشنبه 1391/02/14ساعت 6:19 PM توسط محدثه| |

یک حوض با کاشی های آبی و فیروزه ای، پر از ماهی

یک درخت با شکوفه های نورسیده ی گیلاس

یک لیوان از آب چشمه های ساوالان

 

یک لب خشکیده ی بی دریغ و هزار لبخند

یک کلاف حرف های دلتنگی و "سلام" و "خداحافظ" و رستگاری

یک کاسه پر از نعنا، ریحان، بهارنارنج و هر چه که بوی خوش می دهد

 

دانه های یاقوتی سرخ که لباس سپیدم را آذین می بست

و آینه که تمام زلالی آب را به دلم می پاشید

دلم روشن است به هرچه که مِهرَم شده!!!!

 راضیم هیوا ... بگویید وکیل است


... : راضیم ... منتظرم نگاره کند روی صفحه های زمانه

... : طاقتم به طاق است ... طاق باز که میخوابم تازه یادم میاید

... : چنان ز صاعقه ی عشق آب جانم سوووووخت/ دِگَر امید به نو رَستنِ گیاهی نیست

 

حک شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 0:31 AM توسط محدثه| |

خیال میکنم اینبار دلم طاقت ندارد روضه ی پرچم های سیاه شهر را گوش بسپارد. کدام دل؟ دلی که به ضریحش بستم یا دلی که میان بین الحرمینشان هفت بار دوید و چشم هاش گوشه ای پا میکوبید تا زمزم اشکهاش جوشید که بلاخر اول رو به کدام حرم بایستد؟از کدام دل میگویم؟ دلی که میان گودال قتلگاه سقوط کرد یا ساعت ها ماتم زده ی صحرایی شد که حالا جایش پارچه و پرچم و خاک تربت میفروشند؟ دلی که زیر شلاق باران روی تل زینبیه ایستاد و چشم هایش را بست که خیال کند چه شد یا باز همان دلی که توی کوچه پس کوچه های بازار کرب و بلا، میگشت، ببیند حسین کجا گل های سرخ گلوی نحیف طفلش را به هوا پاشید که مبادا امت پدربزرگش گرفتار عذاب شود و غنچه اش را باز نشده پرپر دید؟ دلی که در باورش هم نمیگنجید یک دست ابتدای بازار جلوی ضریح باشد و دیگری در دل کوچه های بازار و پشت هزار پشته و خانه ی فرسوده یا باز همان و همان دل بیچاره ای که دیوار دلش ریخت از حرمِ گنبد ریخته ی امامان مظلومش و بد بخت نکند همان دلی که ثانیه ها خیره ی ایوان طلا بود و خیال میکرد بلاخر اینجا طلایی تر است یا ایوان طلایی امام هشتمش؟!!!!!!!!!!!!!

حالا اینبار دلم طاقت ندارد روضه بشنوم و دلم به دیوار دل که نه، به زمین و آسمان نکوبد!!! حالا اینبار دلم طاقت ندارد و چرا زینب مرا نمیخواند برایم از صبوری هایش بگوید شاید دلم خوابید و ناشکیبی اش بیخ تلخ صبوری را نوش کرد شاید ...

حالا اینبار دلم طاقت ندارد ببیند و بشنود زنجیرهایی که بر سر شهر میکوبند ... و اینبار بر سر شهری که در سردی و سوز و زیر باران خیس میخورد ... راحت کرده ست و زیرش سیر میگِریم و برای نرگسی میگویم دلم چقدر اینبار طاقت روضه ندارد ...

کاش نرگسی زور پیر نشود ... زود سر خم نکند ... چه بهانه ی خوبی این روزها دارد از راه میرسد برای دِلم ... برای گلم ... دستم به آسمان نمی رسد پرچم سیاه رویش بکشم ... چه خوب که ابرها تیره کنند این سقف هیچوقت آبی را ... چه خوب که چراغ ها همه خاموش است و همه جا میبارد و راحت می شود بارید برای دلی که اینبار طاقت ندارد ... برای گلم

دلم فقط هوایی شده ... فقط هوایی شده برود پای پیاده اینباره شاید چشید طعم تلخ غربت های زینبی که غریب بود و منِ ساده و احمقِ بی حواس باز میگویم چه غریبم من!!!!  


 


 

حک شده در سه شنبه 1390/09/01ساعت 1:35 PM توسط محدثه| |

هیچ کس نیست

اینجا یک ریل سالخورده خوابیده و

سبزی هایی که تا چشم کار میکند، می بیند و نمی بیند

یک آسمان همیشه ابری و گاه بارانی


دلم که برایت تنگ می شود

سرم را روی سنگ های این ریل میگذارم و گوش می دهم

صدای قظاری می آید که همچنانکه سوارش، برایم دست تکان دادی

صدای باران می آید

صدای برگ هایی که باران آرام می کوبید به سبزیشان

صدای رفتن تو می آید

صدای قدم هات که همچنانکه قطار می رفت، آنها هم

به واگن آخر ...

صدای دلتنگی من برای تو


سربلند می کنم و باز امروز می شود

گمان نمی کنم به راه رفته برگردی

شاید من از کنار این ریل آنقدر آمدم

تا ببینم چند قدم دلم برایت تنگ بوده این سال ها ...


فقط بگو چه ایستگاهی قطار هم بی تو شد، هیوا!!!


سرنوشت: از سر نوشت ...


حک شده در پنجشنبه 1390/07/21ساعت 12:45 PM توسط محدثه| |

میگفت:
هرچه قشنگی دنیاست،
در قهوه ای چشم های من خلاصه می شود هیوا؛
همیشه های دلتنگی اش، میانشان قدم می زد!

... سینه ام که سوخته هیوا
پلک تنگ می کنم که دود، دودی نکند قهوه ایش را
خب هرچه هم صبور،
بلاخر،
این خلاصه ی (شاید)قشنگِ تنگ شده،
عصاره می شود،
می چکد ...
 

دیشب خواب دیدم سومیم خدا بهم داد ... از خود بهشت اومده بود ... اسماشون که کلا به هم نمی اومد ... ولی سومیم گذاشتم "گلابتون"

گلابتونِ مامان

حک شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت 11:58 PM توسط محدثه| |

عزیز

خیال من خیال دست هات بود که موهای تاب دارم را تاب دار تر میکرد

صدای لرزانت حرفهات را کش میداد

انگار روزگار حرمت موی سپیدت را نگه میداشتند

حرفهایی که گویا بوی الرحمن میدهند

دنیا چه میدانست با دست های استخوانی ات  روی خاک پسر دانه های اشک شکر تسبیح میکنی!

کسی چه میدانست پستچی نامه ی پسرت را بیاورد

کسی چه میدانست از نامه بوی "اتل متل خاک سرخ" بلند میشود

نامه باز نکرده رنگ سرخی داشت

می ترسیدم گشاده شود و چشمه زمزم دیگری حیاط عزیز را متبرک کند

بابا

می ترسیدم اینجا گنبد و گلدسته بالا ببرند و اذان هرروز مرا یاد اذان همان روز که تو رفتی و اینجا صفا و مروه شد بیندازد و من به خیال طواف بهار نارنج هایی که تو کاشتی هیچ وقت خیال طواف کعبه ی آمالی که همیشه آرزویت آنجا بود را نکنم

کسی چه میدانست خدا همینجا لای همین گلبرگهای بهار نارنج لبخندم میزند

کسی چه میدانست بویی که تمام اردیبهشت حیاط را معطر میکند بوی نفس های خداست

دیگر اینبار خاک را در آغوشت فشرده بودی ...

نه مرا که هر شب بانوی صبوری میخواندی ...

نمی دانستم چرا انقدر میخواهی سینه ام را بزرگ کنی

من و تو که یکبار جای خالی مادر را توی دلمان بهار نارنج کاشتیم و بعد به خاک سپردیمش

اینبار هم خوب بلدم جای تو لاله های واژگون کمری را بکارم که دارد میشکند ولی عصای عزیز که حالا دیگر با هجرتت گوشه ی اتاق آرام خوابیده زیر زانوهایم را نگه میدارد ...

مسلک ما شد پر باری باغچه ای که تمام گل هاش مونس تنهایی دل بی تاب اند!!!

اینجا تمامش بوی خدا میدهد ...

هی  ...  شماها!

همه رفتید و من یک تنه جای همه تان باغچه را طواف میکنم!!!

عزیز جان سماورت از وقتی رفتی بی امان لبیک میخواند و نمی دانی تو آخرین کسی بودی که موهای بلند و تاب دارم را تاب میدادی ...

حالا خودم تنهایی روی تابی که بابا به درخت بسته بود تاب میخورم و موهایم با نسیم ...

تاب میخورم و ذهن پر خاطره ام را لبیک لبیک گویان دور میزنم ...

شاید زندگی نیز آرام و قشنگ بگذرد!!!


بغض نوشت: سرتو بذار رو سینم! نبضمو بشمار ... نفسامو ... هیشششششششش ... میشه فقط منو بِکِشی تو سینه ت؟ به روم نیار چقد سنگینه ... چقد بغض دارم ... اون کوه صبر شد پنبه شد کوه اشک

حک شده در سه شنبه 1390/06/15ساعت 0:33 AM توسط محدثه| |

وقتی پوچی ملکه ی مغزم می شود،

     و سکوت، تاج دار سرخی لب های بی رَگ و رنگم،

دیگر یقین بدان

      پرده در و فاتح این سواحل شنی و یکدست قهوه ای،

            موج های خیس و مواج تکان های دلم است ...

 

بیخود به سفیدیشان چشم ندوز عزیز

      در اعماق این سواحل خاموش و تاریک

            هیچ مرجانی نرویید

                  که تو در زلال آب هایش عکس خود را به تماشا بنشینی

                        و رفیق نیمه راه شانه هایم نباشی

 

باورت نشود این اشک ها

        موج های یک سینه ی سنگی و صخره ایست هیوا

 

فقط ببین که چگونه این شورابه ها

        پهنای این سرزمین بی خط و خال را

                فاتحانه فتح می کنند.

                                                                         ببین ...

 

سرنوشت: رقم میزنه همچنان که بی خبرم ... تو فقط میگی حکمته هیوا  منم میگم شکر !!!!

 

حک شده در دوشنبه 1390/05/31ساعت 3:48 PM توسط محدثه| |

نمی دانم چرا

وقتی هنوز برنج های گیلان را پاک نکردم،

وقتی هنوز بوی نان و شکر سرخ شده در روغن کرمانشاهی این خانه را از خواب بیدار نکرده و رختخواب ها هنوز همان جور نرم خواب اند،

وقتی هنوز قاب آشناهای همیشگی دلم را به دیوار نکوبیدم و پشتی ها و گلیم ها را پهن نکردم،

وقتی هنوز گیوه ها کنار عصای کوهی بی حالت رمیده،

چرا روی ارتفاعات اورامانات ... با اینکه هنوز کُردی نمی دانم،

به قشنگی اسم "آوات" فکر می کنم

به دخترم

که چگونه هر روز چشمهای میشی اش می شی تر می شود مثل چشم های پدر بزرگ

که چگونه گیسوهایش یکجورهای قشنگی حتی بی باد می رقصند

که لباس کُردی جوانی ام،

به تنش به همان رنگ تازه ی روزهای اولش بر می گردد و گَرد رویشان روی همان ارتفاعات لای درخت های بلوط جا می ماند و مثل بلوط هایی که همیشه باد میخورند کهنه میشوند

نمی دانم چرا در دشت روی اسب های چموش سپید و خاکستری

به هیوا فکر می کنم

و صدای تازیانه ای که اسب را، اسب تازه نفس میکند

شیهه می کشد و یال به باد می اندازد

و تو نمی دانی "آوات" لبخند بزرگ صورت سالخورده ام می شود

نمی دانی چطور با پیراهن و موها و چشم های صحرایی اش، به تمام قشنگی اش، رقص عطر نای بلوط می ریزاند ...

و جهانِ آرامِ بی صدایش را زیر سُم های با وقار اسب سیاهش گوش می کند

و من مشغول دوست داشتنش می شوم

از همان وقت که به جانم درد می اندازد

و من ... نه از درد، از شوق آمدنش داد می کشم

 

حالا نمی دانم چرا اینهمه خیال میکنم میوه های دلم را

و با اینکه اذان می دهند،

بوی کته و ماستِ میش از مطبخ نمی آید!!!

همین وقت ها شاید در باز شود و از راه برسد ...

ولی اینجا اتاق من است و همه چیز خیال و خیال و خیالِ

آبیدرِکردستانِ دلِ بی ستونم ...........................

دلم برای تو می لرزد هیوا

پس آوات کی به خانه می آید؟

نگرانم ...

حک شده در سه شنبه 1390/05/11ساعت 1:1 PM توسط محدثه| |

تنه ی تاریک سیاهی را می تکانم

...

خوشه ی ستاره ای، از تکان های دلم ریخت زمین

 

میان اینهمه تاریکی بی همهمه

چه نوریست که زمین را سفید بخت می کند؟!!!

 

شاید ارابه های ازراییل

قصد سفر بردن کسان من را کرده اند

 

هیچ لباس سیاهی دلم را نمی خواباند

با شال سپید

تا درگاه آسمان

بدرقه شان می کنم ...

 

هی دلم ... هی گلم ... آماده ای؟


دل نوشت: روزای تنگ ... روزای باریک ... رد شدن از میون این همه تنگی نفسمو تنگ میکنه

 

حک شده در چهارشنبه 1390/04/15ساعت 10:28 PM توسط محدثه| |

حالا هم نمی دانی وقتی دارم خیابان ها را گز میکنم تا به ناکجا

 وقتی چشمم دنبال گربه های لاغریست که گرسنه سطلی را خالی میکنند

 وقتی دود و دود و دودیست که با اشتیاق فرو میدهم

 وقتی بوقیست که تارها و رشته های گوشم را شاید کمی خشن نوازش میکند

گوشه ای که کودکی آرام به گنجشکی در دست های کوچکش خنده میریزاند تمام زندگی همانجا شروع میشود انگاری برایم

و شاید حالا بدانی من هر روز هزار بار زندگی را از نو آغاز میکنم ...

اصلا خیالم نیست دیر میشود

دیر تو می شوی که نوازش های باد را گوشه ای پس میزنی و خیلی تند میروی

دیر تو میشوی که تمام آرامی گام های مهربان و پر از سرورم را گذشتی و دیرت شده بود انگار

وقتی هم که رسیدی کلید نداشتی و درها همه قفل بود ...

اما من شانه به شانه ی زندگی روی چمن ها مست بوی علف تازه چیده شده غلت میزنم شاید باران نمی هم به خاک بزند

من شانه به شانه ی باد تمام دنیا را لمس کردم و حالا موهای نرم تورا ...

بوی خوشی میدهند تمام خستگی هایی که روی شانه هام گذاشتی و چون دیرت شده بود رفتی

اما هیچ وقت برای من دیر نیستی هیوا ... هیچ گاه


سوال انشای این شبهام: سراپا خیس از عشق و باران پاسخشان را چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟

حک شده در شنبه 1390/03/14ساعت 9:27 PM توسط محدثه| |

از راه میرسم با دستهای آغشته به خون سیاه سایه ام

دستهایم حکایت روز آمیخته به زندگی میکند

نیازی نبود دستم را مزه مزه کنی که بدانی یک قدم عقب تر کجای دنیا بودم

تمام تنم بوی عطر توت میداد ...

حتی نفهمیدی تمام تنم میخواست تو هم دانه ای توت میچیدی و دهان من چرا؟ ... کامت را شیرین می کردی

شاید آنوقت میفهمیدی از تمام دنیا چه میخواهم

شاید آنوقت میدانستی قشنگ و سراپا لبخند بودن روی تمام و تمام و تمام سنگینی دلم کار آسانی نبود و هنوز نیست

حالا هم نمی دانی چقدر دلم از همه چیز پاک میشود وقتی سرشار از لبخند سلامت میکنم

کاش نگاره میکردی تمام لبخندهایی که دریغ کردی

و تمام سلام هایی که نمیشد، و باور کن نمیشد حتی رشته ای لبخند از میانش بیرون کشید

 

حالا سلام نکرده میگویم سلامت باشی ... فقط بگذار من تا تمام دنیا لبخند گوشه ی لبم نشسته باشد

بگذار قشنگ و یواش همین کناره های خیس دنیا آرام وحشی شوم

تمشک های وحشی قشنگ توی جیب من ساکت نشسته اند!

خیالت نباشد من تنها توت می چیدم و حتی برای تو ...


خیال نوشت: زندگی ام درد میکند قشنگ ... انگاری که یک جای کار میلنگد ...

دلتنگ نوشت: روز و روزگار خوش است ... بی انصافی نکنم آسمان شاید روزهایی همان رنگیست که باید ... چراغ های شهر روشن و مردمانش به خیالی زنده ... زندگی به نامم خورده ولی گویا برای من نیست ... سند زندگی ام درد میکند که به نامم و به دست دیگریست!!!

دلاویز نوشت: ماه هاست تنهایی، همه را به دوش میکشم ... درد همه ی زندگی ای را که نمی کنم ... اما روی مبارک همیشه لبخند میزند... شکر ... دل ما که به خیالی منتظر است. لبخند را از مردمان نمی گیرم

مردمی نوشت: همیشه دوستتان درم ... حتی همین روزهایی که از درد آه میکشم و آسمان به احترامم می بارد. همیشه دوست داشتنی هستید

درد نوشت:اما حالا ... دقیقا همین حالا تند میره به یاد اونروزا که بچه بودیمو و قدر رفتنشو و عمرمونو نمی دونستیمو دوست داشتیم زودی بزرگ شیم تا کفشای تق تقی و کت و شلوار بپوشیم و توی میتینگ های بزرگ شرکت کنیم ... حالا بزرگ شدیم و تلافی میکنه حرفای بچه گونه ی اونروزمونو ... حالا سرمونو از این همه سرعتش درد آورده ولی باید رفت ... قطار دیگه ای نیست ... پیاده شدن آخر این دنیامونه

فیلم نوشت: اونروز که رفتم پردیس ملت تو فیلمش یه جا گفت "بدتر از عشق نافرجام، فرجام بدون عشقه" ... به خیال خودم که رسیدم حس کردم من عاشق همه ی این زندگیمم که درد میکنه قشنگ ... باور کن ... دیدم بدجوری عاشق آدمام و روزگار خوش ... یه جورایی خیالم راحت شد فرجامم همچینام بدون عشق نیست

گرچه جای کسی همیشه خالیست

 

 

 

حک شده در جمعه 1390/03/13ساعت 12:5 PM توسط محدثه| |

 بی گذشته تر از آنم که بخواهم زندگینامه بنویسم برای چاپ

بی سر گذشت تر از آنکه بخواهم برایت ثابت کنم حالم خوب است

تمام معادلاتم را روی روزنامه ای که نان پیچیدی و بردی برای کارگرها نوشته بودم

حالا حتی یادم نمی آید از کجای جهان بلند شدم

حتی یادم نیست کی قصد دریا کردم و نوشتن روی ماسه هایش را

تنها یادم است خواستم حرفهام را به نرمی ماسه ها فراموش کنم و فراموش شدنشان را تماشا

تنها یادم است سوار موج ها قشنگ میریزاندی بهم و لبخندم رنگین تر میشد وقتی محو تر میشد ساحلی که حرفهام را برایش گفته بودم

زیر ناخن هام سند خراش هایی بود که از درد روی لختی ساحل میکشیدم

وقتی مرا میدرید درد

 

حالا که نگاه میکنم خدا را میان نرمی ماسه ها جا گذاشتم و او

نرم تر از ساحل برگشت گوشه ی دلم

دعا کن سرمایش نداده باشم به سردی ام


پیش دل نوشت: دلم هنوز توی خیالایی پایین موند ... پست که رفت ... حالا خودم را خیال میکنم و برای خودم

دل نوشت: باور کن که دستهام تمنای بودنت می کنند. یادت هست دعاهایم را تا ابد؟ هنوز هم همان ها ایضاٌ

کتاب نوشت: اگر این یک خواب است در خواب های دیگری به یقین تورا خواهم دید. عشق های عالم بیداری ز چه روی بی سر انجام رها می شوند؟

پی دل نوشت: چه حالم خوب می شود وقتی چند صفحه ی سنگین می خوانم ... آنوقت حوصله ی زندگی و بازی هایم با خدا باز بر میگردند ... کاش به خوابم میامدی ... دلم تنگ است انقدر که من نیستم و تو هستی و هنوز جواب سگی ها و وحشی بازی هام را با لبخند می دهی

 

حک شده در سه شنبه 1390/03/03ساعت 0:15 AM توسط محدثه| |

حالا که خیال می کنم می بینم زیادی خیال برم میدارد ...

چشمهام را که تو آینه می بینم انگاری مسخ شده اند ...

انگاری که خود چشمهام گمان روزهای بارانی اند و هی من به خیال پاییز خیس می شوم

انگاری که چشمهام تنها باور کردند خیال شاهزادگی ام خیال نبوده و من واقعا میان پاییز جوانه زدم

یاد میکنم تمام یادواره های حوالی و حواشی سینه را ...

و میدرم چاک سینه را از تنفسی که دمم را باز نمی دهد ...

یاد که میکنم زلالی خیسی جاده های پشت دو تیله ی قهوه ای چشمهام را،یاد که میکنم چقدر میدرخشیدند، آنوقت تمام نفسم زندانی و اسیر غبار و تاریشان میشود ...

حالا نه که خیال کنی دیگر نوری ندارند

نه که خیال کنی برقشان پرید ...

خیال میکنم منتظر کوچولوی همبازی روزهای آفتابی و مهتابی خواب های 7 سالگی اند ...

خیال میکنم تنها سکوت و غبار و دلتنگی و نبودن توست که دیدگانم حتی لحظه ای دیگر، حتی دمی تا دمی، دنیارا انگار از زیر آب می بیند!

حالا که خیال می کنم می بینم توان ماندنم نیست ...

می بینم خیال رفتن دارم و خیال گناه کردن ...

خیال گناه موج انداختن به گیسوهایی که حالا از بلندی زیادشان حیاط عزیز را جارو می کنند و برگهای همان گوشه ی حیاط را ...

حالا آنقدر بلند که یادگاری های مرا هم در خود گره می زنند و لای پیچ و تاب های خود پنهان میکنند

خیال گناه خیرگی دارم ... خیال گناه دارم و شکستن سکوتی بلند که سالهاست به قل و زنجیرش کرده ام

خیال دارم حالا که نگفتی بمانم آنقدر بروم که خیالت پریشان شود که "کاش خیال داشتنش را خیالی نمی دیدم"

آنقدر که توهم به زمین سرد بنشینی و خیال کنی و هی خیال ببافی و هی باز کنی و برای پیچ هایی که حالا خورده اند ذوق کنی

حالا خیال کن ...

حالا خیال کن که من که دیگر باز نمی گردم و باز خیال داشتن مرا نکن

بیا خیال کن تمام من خیال رویاهاییست که آرزوی با او بودن را داشتی

بیا خیال کن فردا خیالیست آمیخته به خیسی دیدگان غبار گرفته ای که حالا درخشان نیستند

بیا و خیال کن چشم های من خیالی اند ...

خیال کن حتی شتر را هم ندیدی

حالا که من دیگر رفتم و حتی یکبار نگفتی چه خیالی داشتی پس خیال کن من و چشم هام، جمله پاتا به سر خیال و خیال و خیالی ترین خیال های دنیای خیالیت بودیم

حک شده در چهارشنبه 1390/02/21ساعت 0:35 AM توسط محدثه| |

حالا دیگه خیلی قشنگ تر از همیشه میخوام شیشه رو بدم بالا و وایسم لب پنجره

حالا دیگه خیلی قشنگ تر از همیشه سردی این هوا هولم میکنه و هلم میده پایین این برج

هیچکی تا حالا نتونسته بشمره طیقه هاشو

اما حالا من دلم میخواد بپرم پایین

حالا دلم میخواد فندکو روشن کنم و یه نخ دود کنم

حالا دلم میخواد آسمون ریسمون به هم ببافم و قول میدم تو این گذر بشمرم طبقه هارو

که حساب کار دستت بیاد

که بفهمی چند تا پله باید گز کنی تا برسی اینجا که من وایسادم

ولی یادت باشه تو که برسی من دیگه نیستم

حالا دیگه یادت باشه دم غروب لب اون پنجره که میشینی و پاهاتو آویزون میکنی و از اون همه ارتفاع تابش میدی باد که اومد نترسی ... باد اگه اومد خواست دستاتو بش بدی نترسی

میخواد تورو بیاره اینجا پیش من؟

مگه نمی خواستی همیشه تو قهوه ای چشام خیره بشی ازش هی نخ بریسی؟

مگه نمی خواستی همیشه بشینی کنارم بلندی مژه هامو از نیم رخم قد بگیری؟

مگه تو نبودی که میگفتی چشام کلی قصه داره توش؟

خب با نسیم بیا دیگه ... بیا میخوام قصه شو برات بگم ...

مگه نمی خواستی بشنوی خیسی قهوه ای چشمامو؟

اگه نرسی پلکامو واسه همیشه می بندم ...

نگی نگفتیا ...

 


نوشت: آرزوت بود تیله ای بشه چشام ولی حالا که قهوه ای شد یعنی بد شد؟ دیگه اگه پلکامو ببندم بوسش نمی کنی؟

نوشت: اگه دوسش نداری رنگرزی همین بغله هاااااااا

 

حک شده در پنجشنبه 1390/02/15ساعت 2:38 AM توسط محدثه| |

امشب قشنگ شد ... خیلی قشنگ شد ...

یادته 2 ساله سر این پیچ وایسادیم یکیمون بره ... قدمی حرفی بحثی؟

یکی بلاخره شروع کنه منو تو رو از هم کم کنه؟

اما هی با بوته های تمشک لب جاره من بازی میکردم و خارش دستمو برید و تو نرفتی

ابر اومد و دل تو گرفت من نتونستم بذارم برم

سگ اومد سمتم رو سرم داد میزد نتونستی بذاری با ترسم بترسم

یه باد وزید و یادگاری یار رفته ت رو آورد دلم نیومد غصه تو نیگا کنم

...

میدونی حالا داره بارون میاد

امشب گرممه نمی رم زیر پتو داغ کردم

حالا داره بارون میاد و دوتایی داریم ازش لذت میبریم

دوتایی زیرش وایسادیم امشب، تا شسته شه بره از دلمون

جفتمون پیچو قدم گداشتیم اما دوتایی

میدونی چی شد؟

منو تو اصن به قصه مون گوش ندادیم و

قصه رو شروع نکرده تموم کردیم

میدونی چی شد؟ منو تو اول جاده باهم خدافظی کردیم امشب

من رفتم اونطرف که بوی یاس رازقی و شمعدونای آب نخورده ی عزیز میرقصن ...

توام رفتی اونطرف جاده که لب دریاس آب تنی کنی یا تنو آب کنی نمی دونم ...

آخه ما دیگه از هم کم شدیم و رفتیم زیر گنبد کبود

نترس ... من خوبم ... شونه هامو خالی کردم از زیر بار همه چی

                                                                ................................


 شب نوشت: حس میکنم دلم خالیه ... گشنش نیست ... آخه امشب توش رو خالی کردم

دلتنگ نوشت: نه که آدم گریز شده باشم ولی ... آدما زیاد شدن ... قبول کن همینجور تنهایی خوبه ... میدونم وقتی سردم میشه کسی نیست پتو بکشه رو بازوام ولی همینجوری بهتره ... پر از فکروخیال


یادبود نوشت:توکافه قدم میذاری ... اینبارم میری تو یکی جدید و میشینی یه جای دنجش ... نه که چون همه دود میکنن تواماااااااا!!!نه واسه اینکه اون همه فکرو دود کنی و واسه خاطر دولحظه سبکی شونه ها توام دود میکنی و یادت میاد

یادم میاد وقتی تنها تاب میخوردم و اومدی باهم دوست شدیم و تا الانا با هم دوست دوستیم دوستم

یادم میاد با بابا میرفتم خوابگاه دوستاش و کلی سرگرمم میکردن و دست به دست بوسم میکردن و من میشدم مامان گاوه و ماما که میکردم میومدن پشت میز که مثلا بهشون شیر بدم ... یادمه عروسکشون بودم و حالا عروسک دنیام

یادم میاد تا یکیمون نمی اومد یا نمی ذاشتیم اتوبوس بره یا جا میموندیم واسه دل کوچیک مهربون اون یکیمون

یادم میاد یواشکی میرفتم قسمت نوزادای مهدکودکو لپاشون رو سفت میکشیدم و فرار میکردم

یادم میاد نیلوفر همیشه ماکارونی میاورد

یادم میاد ساعت خواب من همیشه گریه میکردم و به خاله زهره(معلم مهدم)میگفتم منو ببره پیش خودش بخوابم

یادم میاد خیار گندمو کوبیدم تو سر آرش دوتا شد کلی خندیدیم با بچه های مهد

یادم میاد رفتیم جنگلای دانشگاه صنعتی و کلی میدویدم و رها بودم و رها ...

یادم میاد از تو کشوی خانوم معلم آمادگیمون یواشکی عروسکمو برداشتم و تا آخر اون روز ته کلاس یه پا وایسادم

یادم  میاد سه چرخه ی آبی کوچولوم رو که عاشقش بودم

یادم میاد جیغای شبونه ای که از ۵سالگی تو مهد کودک شروع شد از سر شوخی مسخره ی دوستم

یادم میاد سامان خیلی افاده ای بود و چشای سبزی داشت و همیشه میخواستم چشاشو از کاسه دربیارم تا انقد چسقله بچه جلو من قیافه نگیره 

یادم میاد یه سگی اومد یه لنگه چکمه ی سبزی که بابا برام از چابهار خریده بود برد و چندروز بهد لب باغچه ی ساختمونای بغل پیدا کردمش

یادم میاد هیچوقت مامانینای من واسم املا نمی گفتن و من همیشه از روی درسا می نوشتم

یادم میاد پیک نوروزیمو همون روز اول به اصرار داداش تموم کردیم که تو عید فوتبال بازی کنیم

یادم میاد سر شمشادای مدرسه رو کیسه بستیم واسه دیدن تعرق گیاها

یادم میاد تو نمایش کلاس سوم لباس عروس که کردن تنم انتخاب شدم واسه نقش اول و شدم فرشته خانوم مهربون

یادم میاد صبح زود تو جنگلای دانشگاه با بابا برگای مختلفو واسه علوم من می چیدیم که ببرم سر کلاس

یادم میاد آقای راننده مرد

یادم میاد رفتیم سینما کلاه قرمزی

یادم میاد تو میدون امام مغازه ی آقای امیدزاد بغلای مسجد شیخ لطف الله

یادم میاد انعکاس صدای پامو تو مسجد و یادم میاد انعکاس صدامو تو کوه وقتی بابام بم نشون میداد

یادم میاد پیک نیکای خونه جنگلی که همیشه عقاب بالاش چرخ میزد

یادم میاد رفتیم ۲۰ تا کرم ابریشم خریدیم بزرگ کردیم و پروانه بال دادیم تو حیاط یزرگ خونه هامون

یادم میومد رکسانا چطور عصبیم میکرد گوشه ی حیاط مدرسه قبلیمون ... دستمو میذاشتم رو دوتاگوشام ... فک کنم همونجاها فهمیدم غصه چیه ناراحتی چیه

یادم میاد مامان که حامله شد صندلی ۴پایه میذاشتم ظرف میشستم و هیچ وقت ظرف از دستای کوچیکم نیفتاد بشکنه

یادم میاد مسعود اومد دنیا ... نمی فهمیدم چرا اسمشو داداشم گذاشت ... تا اینکه خاله گفت برام یه قصه هایی رو

یادم میاد هیچوقت مامان حوصله ی چیدن سفره ی عید نداشت ... کلاس اولی که بودم و تازه نقاشی بلد شدم یه سفره هفت سین کشیدم رو کاغذ و میبریدم و هرکدومو مینداختم تو کاسه ی جدا و چیدم رو میز بالای تختم

یادم میاد ما اسبابمون رو جمع کردیم و رفتیم ... آخه یه سال بود بابارو فقط ۵شنبه ها میدیدم ... داشت یادم میرفت بابا یی که اول دبستان یاد گرفتم معنیش چی بود

یادم میاد گوشه ی مدرسه ی جدید کز کرده بودم و تنها بودم ... حس میکردم دیگه دوستی ندارم ولی همون شد و هزار دوستی بعد تو پیدا کردم ولی تو برام مژده بودی فقط

یادم میاد سال بعد اومدم سرکلاستون ... مهمون بودم براتون اینبار نه همکلاسی ... معلماواسه من نمره نمی ذاشتن و همتون میخواستین از تهران بگم ولی من میگفتم چقدر دلم اصفهانو میخواد

یادم میاد همتون واسم یادگاری دادین ... یه کیسه پراز نامه و شماره های خونه هاتون و آدرساتون ... عاطفه نقاشی کشید ... شهره عکسشو داد ... مرصی انشای خوشگل نوشت من و تو فقط به هم میخندیدیم

یادم میاد چندسال نشد بیام اصفهان و چندسال بی خبری و ... خبر رفتن دوست و آشناها ... آقای دانیایی اینا رفتن کانادا و من دلم یاد علی میفتادم که همیشه منم توبازیایی که با داداشم میکرد راه میداد تا دلم نشکنه ...

یادم میاد بعد کلی واسه المپیاد ورزشی که از کشورای دیگه م دعوت شده بودن دعوت شدیم اصفهان و تو سلف دانشگا حنانه رو دیدم که مثه مامانش ورزشکار شده بود ... زنگ زدم به مژده تو کل دانشگاهو باهم قدم زدیم و یاد بچگیامون میفتادیم ... رفم پیش عاطفه که دیگه همه ی خواهر برادراش رفته بودن آمریکا و فقط خودش و مامانشینا مونده بودن

یادم میاد خونه عوض کردیم ... هی دوستام زیادتر میشدن ولی فقط تو مژده بودی برام

یادم میاد دیگه با دخترخالم که از سوئد اومده بود سرد نبودیم ... عیاق شدیم باهم و هرروز تو مجتمع فردوس ستارخان بازی میکردیم یا بالای تخت ابراهیم میپریدیم یا از توی بالکن اتاق خاله واسه هم از آرزوامون میگفتیم

یادم میادکلاس پنجم از ریاضی دانان جوان دانشکده مدیریت دانشگاه تهران ازم دعوت کردن و باباعشقش شده بود افتخار کردن به من و من تازه اسم دانشگاهو می شنیدم

یادم میاد داداش اصلا دوست نداشت درساشو ... بابا دواش میکرد میگفت اگه نخونی حمال میشی و من میترسیدم زودی میخوندم

یادم میاد آقا فریدون(شوهرخاله سودابه)همیشه از پشت تلفن میگفت موهاتو می بینم که حرصمو دربیاره حساس بودم یه تارموم بیرون نباشه ...

یادم میاد دوستای هم دوره ای بابا میدیدنمو میخواستن بعد اینهمه سال باز لپمو بکشن و بوسم کنن و لضام گل مینداخت

 یادم میاد که یاد چاقاله بادومای حیاط اصفهان میفتادم که با مژده میچیدیم

یادم میاداول دبیرستان آقا فریدون فوت شد و واسه اولین بار دلم از رفتن یه آدم شکست ...

یادم میاد با لنگه دری ها فوتبال بازی میکردم و هیچ وقت نمره انضباطم ۲۰ نشد ... 

یادم میاد از در کنار آشپزخونه ی دبیرستان با مرجان فلنگو بستیم رفتیم بستنی خریدیم و آقای زارع مسئول سرویسا لومون داد

یادم میاد بچه ها منو پشت پنجره حبس کردن و پرده رو کشیدن و وقتی آقای استاد دیفرانسیلمون اومد پریدم از پنجره تو کلاس و بنده خدا انگار جن دیده بود

یادم میاد یکی از دوستام حامله شد!!!

یادم میاد توپ بسکتبالایی رو که میکوبیدم کف سالن ورزشیمون و حال میکردم از صدای بلندش

یادم میاد دلتنگ آینده میشدم و عین کلاس اولیا حتی تو دانشگاه بغضم گرفت

وحالا دغدغه هایی که نمیدونم چه رنگی ان!!!

و فقط سنگین خوابمو فرداهای سخت و فرسایشی ... همه چیز یادم میاد ... حتی مورچه هایی که کیکمو خوردن

 

حک شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 2:53 AM توسط محدثه| |

اینبار بهار آمد و باز دلم از نبودن پاییز تنگ میشود

آنقدر که قشنگ تاریکی مه را از پشت شیشه های بخار گرفته کنار میزنم و ...

دستم را در حیاط فرورفته در مه فرو میکنم و یکی از برگ های دیروزپاییز را به خانه میاورم

می گذارمش روی طاقچه ی دلم که هی تنگتر می شود

هی نگاهش میکنم و سردی اش را هی بیشتر توی نگام فرو میکند

وقتی می گویم دختر پاییزم ...

دختر پادشاه فصل ها ... باورش نمی شود

خرمن آشفته ی موهام را موج می اندازم و

برای برگ های گوشه ی پاییزی حیاط لالایی کودکی هام را می خوانم

گوشه ی حیاط می پیچد و پاییز انگارهمانجا زنده می شود

پدر را میان هیاهوی رقص برگ های نارنجی و سرخ خیال می کنم

و ... آنوقت باورت میشود شاهزاده ام

باورت میشود دختر پاییزم و هرشب ...

طاقچه ی دلم هی تنگتر پاییز می شود ...

تنگ روزهایی که موهام موج سوار همیشگی نسیم بود و

تنگ تر مادرم آذر

گوشه ی حیاط را به جان من جارو نکن

تنها یادگاری های من همان گوشه خوابیده اند

تو درختها را آب بده

بهار دارد می آید ... بگذار اوهم شکوفه هاش را بریزاند

شاید چشم هام از دلتنگی زیر ابرهای بهاری هی باریدند و ...

فقط آن گوشه را جارو نکن تورا به خدا

 


دل نوشت: خیالت هم نیست تنها توی اتاق ماندم تا پاییز و آذر برگردند هاااااااا

دل نوشت: حتی خیالت نیست من شاهزاده ام ...

حک شده در سه شنبه 1390/01/23ساعت 0:48 AM توسط محدثه| |

بعد کلی میای پیشم می شینی که مشغولم

که انگار میخوای باهم حرف بزنیم ... هم تو دوست داری بشنوی هم من

اینجور میشه که جفتمون ساکت می شینیم

هی به هم نیگا می کنیم و ... تو که خسته میشی

شروع می کنی خوشگل باهام قهر میکنی

منم یواشی دست می کنم تو سینه ت دلتو میارم بیرون تو دستام میگیرم

روتو می کنی اونور که نگامو خرج نازت کنم ... خریدار شم

توام هی نفروشی و من چونه بزنم

انگاری حال میکنی با چونه زدنای من

من میگم کوتاه بیا ... تو هی نردبونو میگیری بالا میری

میری سمت آسمون لای ابراش

اصنم فک نمی کنی دستای من کوچیکه

فقط به پایین ترین شاخه ی درخت سیب میرسه خب ... چیکار کنم

دستام کوچیکه ... فقط مامانم همیشه ها میگفت دل دستات بزرگه که وقتی می بریش بالا که دلت گرفته خدا یه عالمه مهربونیشو میپاشه وسط همین دستای کوچولو

می شینم پای نردوبونی که ازش کلی رفتی بالا

از اون بالا وقتی می بینی پایین نردبونت منتظرم،نگرانم،تنها نشستم،گردالی گردالیای چشمام میریزن زمین دیگه میای پایین

میخندی می شینی جلوم که باشه بابا

هر چی من بگم

اما من هیچی نمی گم ... نمی دونی خیلی وقته از دلتنگی زبونمو موش خورده بغض بیخ گلوم چمباتمه زده

نمی دونی خیلی وقته حرفام تو چشام رژه میرن و توام هیچ وقت چشامو درست نگا نمی کنی

که تو قهوه ای تو چشام زبونم حرف میاد ... اه خب ببین

وقتی نگا نمی کنی و میری من گریم میاد و پلکامو واسه همیشه می بندم

تا شاید فردا صبح باشه ...

به مهتاب میگم کاشکی فردا صبح باشه ...

کاشکی فردا زلالی قهوه ای چشام پیدا بشه ...

کاشکی تو پیداش کنی ...

کاشکی فردا صبح باشه هیوا

 

حک شده در چهارشنبه 1390/01/10ساعت 1:1 AM توسط محدثه| |

قشنگ به دلم مینشینی ... آنقدر که تنها تماشایت نیست که میلرزاندم

انگار تمام مرا هی تکان میدهی که هی ...

قشنگم؟

چرخ میزنی جلوم و تاب میخوری و عشوه ای می آیی و

من حس میکنم آیینه ات شدم ...

هی ... اما حتی عکسم توی چشم هام نمی افتد ...

دیگر چشمهام ...

سوگند به چشمام نخوردم و

برقشان پرید عزیز جان!!!

دیگر نترس

خیالت راحت

بهشان زل بزن ... دیگر برقی ندارند که بگیرندت

تنها ماتم بردند به نقاشی سپید دست نخورده ی روی میز که میخواست رنگی شود ...


دلتنگ نوشت:دلتنگت شدم باورت میشود؟!!قشنگ تنگ میشود و باز ... نه

حک شده در سه شنبه 1389/12/24ساعت 10:19 PM توسط محدثه| |

پاییز که تنهام گذاشت ... حالا تو که نم نم هایت است و به گمانم آخرین قطره هایت میشود بی دریغ تر و وحشیانه تر بباری؟ ... خب آخر دلم تنگت میشود همانجورهای قشنگ؟ میدانی که دلم را تنگ میکنی اما نمی دانی چقدر توی خانه مان احترام داری!!!حرف از تو که میشود یاد چیزهای خوب ته دل لعنتی میفتم ... دستهای خودم را میگیرم و باهم میرویم جلو آینه میگویم ... میگویم تو هم ببار خب ... همه چه را که قسم خوردی سکوت کنی ...

میترسیدم ببینی ام ... خب ... خب به چشمهام خیره میشوم که مثلا چه حرفها!!!خب برو زیر باران با باران ببار تا یکی شوید ... شاید توهم شبنمی شدی و چکیدی و رفتی و جاری شدی ... شاید هم ابری که همیشه میخواهد سایه باشد ... تا تهش ببارد ... همه ی مهرش را ...


باران نوشت:قیافه ی شهر وقتی روی قیر سیاهش میباری و روی بام های خاک خورده دیدنیست ... و صدای خیابان هایی که دیگر صدای نرمی دارند ... قیافه ی شهر دیدنیست وقتی هم ابرهای تو سایه رویش می اندازد هم شب و خیلی قشنگ تاریک می شود و چراغ هایی خیس و روشن

 

حک شده در سه شنبه 1389/12/10ساعت 6:18 PM توسط محدثه| |

خب چرا هی میگفتی میان همین تقویم،

منتها قدیمی تر با جلدهای کهنه،

تو دل یکی از روزهاش،

یکجور قشنگ آمدی دنیا؟

که باور کن یادم نیست ... فقط خودت گفتی هی

حالا دارم همان تقویم با جلد چرم کهنه را هی زیرورو می کنم!

اما تمام روزهاش بدون من اند و

همه شان یادشان نمی آید

حتی یکی ...

داشتم خیال میکردم یک روزی هست شاید برگی به روم بخندد

یک روزی هست شاید حرفا هام زیر پاهام له نشوند

شاید یک روزی چیزی به حرف من باشد

اما ...

هیچ روزی،حتی یکی ...

اصلا میدانی شاید من اصلا دنیا نیامدم

شاید همینجوری بدون من خوب است

مثل حالا

که نمی دانم از کدام روزم و کدام خیابان و کوچه

که نمی دانم حداقل حالا که نیستم،

حداقل حالا که سنگینی سایه ام را سبک کردم و نیستم، توخوبی؟

که نمی دانم اصلا مرگی هست اینجاها؟

...

حتی آسمان هم بازدم دم هام را تو خودش رنگ نمی کند باور کنم من اینجام

زیر همین درخت هایی که دیگر سایه ای ندارند به سایه شان هی تکیه بزنم ...

بی خیال

نترس

فردا بدون من میگذرد مثل امروزها که نیستم و ردی از بودنم ... هی نیست):

بیا و نباشم

به کسی چه بر میخورد؟

فقط همینجور تو آسمان فاتحه را بخوان

من این جام ... توی همین آسمان آبی

دارم با ابرها بازی می کنم ..........


دل نوشت: نمی دانم کجا خو.انده ام برآب که هرچه بنویسی آب باران نخواهد بارید ... مهم آسمانیست که بالای گریه هات رازدار تکلم تشنگیست ...

دل نوشت: یعنی تو الان رازدار میمانی اگر بگم تشنه ام ... یا توهم قشنگ تشنه ام میگذاری هی؟

حک شده در چهارشنبه 1389/10/08ساعت 9:41 AM توسط محدثه| |

یادمه دوستام چند سال پیشا دفتر خاطراتشون رو بم میدادن براشون بنویسم، تا یه مدت واسه همه شون اون شعر سهراب رو می نوشتم که ... عنوان پست رو نیگا ...

میدونی؟

اون وقتا واقعا تنها نبودم ... شاید الانام نیستم ولی خب ... زمین گیر شدم و یادم رفته ... عقلم به چشم شده و تا نمی بینم آغوشی رو که هست باورم نمی شه تنها نیستم

میدونی؟

اما الان همین الان همین روزا حالم عجیبه ... که حالا واقعا تک تک سلولای بدنم میگن:

 

 در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 

دیگه جدی جدی داغون میشم وقتی حرف میزنم ... میدونی؟

میخوام برات بگم ... میخوام وقتی گوشیمو برمیدارم یکی باشه که مطمئنم براش اگه حرف میزنم گوشم میده اما کسی نیس همه خوابن و من تو تاریکی بیدار ... میدونی این روزا از حس نوشتن چنین و چنان های روزگارم و روزگارمون پرم ولی وقتی قلم میاد لای انگشتام حرفا یکی یکی میرن لای سوراخ سمبه های دلمو گم میشن و قلم تا میفته باز دلمو بالا پایین و چپ و راستش میکنن ...

میدونی دلم گرفته اونقد که اینا هیچی نیست و اونهمه نیستن که برات بگم ... عجیبم


برای تو نوشت: کم مونده اینجا هم مثه وبلاگ قبلیم خدافظی کنم و بگم ...

خداحافظ ...

خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها

خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی

خداحافظ گلم، خوبم، خواهرم

خلاصه ی هرچه همین هوای همیشه ی عصمت!!!

خداحافظ ای خواهر بی دلیل رفتن ها

خداحافظ !...

 ...


اما خدافظی نمی گم نمی کنم ... من خوبم ...

بگذار از نو برایت می نویسم ...

حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن

 

برای دنیا نوشت: یکجورهای قشنگ هی دارد این جان میسوزد و هی میگویی خیال نکن ... نمی دانی خیال نیست ... نمی دانی چه حس خوب داغانیست وقتی تنهای ات ... فقط هی میگویی کمتر خیال کن نمی دانی به خدا نمی خواهم خیال کنم و خیال ها خیالی ام کرده اند ... نمی دانی چقدر قشنگ تنها شدم و تو نمی دانی ...

آخرین نوشت: اگه خواستم اینجا هم خدافظی کنم شعر کاملشو میذارم ... حرف نداره ... خرااااااااااب تر میکنه خرابه ها رو

حک شده در یکشنبه 1389/09/21ساعت 8:43 AM توسط محدثه| |

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد … نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد … راهی نروم که بیراه باشد … یادم باشد، روز و روزگار خوش است،همه چیز روبه راه است و خوووووووووووووب … تنها دل ما دل نیست!و چشمانت با من گفتند: فردا روز دیگریست…!!!


میدانی چشم های قهوه ایم کلا منظوری ندارند

اما یکجور قشنگی اشتباهی منظور از میان تارهایش میکشی بیرون ...

سوزن میندازی تو تخم چشام و همه ی چیزهایی که نیستم میدوزی تو چشام

بعد چشمهام تنها میشن و یکجورهای قشنگ باز هم تنها

میدانی؟

چشم هام کلا منظوری ندارند

فقط خورشیدخانمی برق انداخته توش

و الا چشمهام برقی ندارند فقط قهوه ایش گاهی خیس میشود

 


میدونی؟

سوگند به انتظار که نگاهش سوخت و باران نیامد …

سوگند به زمان که باران دوگاه نمی آید …

آنگاه که ابری نیست و

آنگاه که جز ابر ابر ابر هیچ چیز دیگری نیست!!!

 

و سوگند به ...

 

پ.ن:بیا سوگند بخوریم دیگر ... بیا سوگند به چشمهامان بخوریم

پ.ن:بگذار آرزو کنم ...

حک شده در سه شنبه 1389/09/09ساعت 8:54 AM توسط محدثه| |

بگذار از این چندروز بگویم و دیشب و همین حالا ...

امروز بااینکه خیلی وقت است از روزهایی که انگ پاییز بهشان خورده ولی تازه طلایی شدند

و انگار من همین امروز طلاییشان را روی لپ هام لمس می کنم

بگذار از چند روزی بگویم که هی رو نیمکت منتظر بودم

و بلاخره آمد ... خودش آمد، دوید زیر پوستهام

قلم را انداخت لای انگشتام تا یه جورای قشنگی بگویم چقدر دلم برای روزهای پرنفسش تنگ شده

روی لپام نقش گل انداخت هی تبدیل شد به یه لبخندی کنج لبهام،کج نشست و هی بازتر شد

هی دلش نمی آمد کامل کج شود

و من هی هرآدمی را می دیدیم دوست داشتم بپرم تو بغلش

روی وجود تمام آدم ها مهرم را بریزم بی آنکه کاسه ای خالی شود و پشیمان شوم

لبخند را هی مشت می کردم و یکجور قشنگی می پاشیدم تو چشم همه

ته دلم غصه هی تپ و تاپ می کرد و دوست داشت بیاید بالا

اما تو می گفتی"زکی، فلن ها رو عشقه"

هی ته دلم جلزولز می کرد وقتی رو لبهام غصه ها عین گل وا می شدند و کسی نمی فهمید

هی می گفتم هیس ... یادت باشد امروز پاییز شد

امروز که پاییز را لای تمام استخوان هام بو کردم ،هی یادم می آمد چقدر تنهام

و هیچ کس مثل سهراب نفهمید چقدر این تنهایی من لای همین خنده ها بزرگ است

که این تنهایی شبیخون حجم طلایی رنگ پاییز را پیش بینی نمی کرد

پایییز رد سیاه مداد را دنبال چشمم کشاند

هی آسمان صدای بلند می داد و هی در آغوشش می کشیدم و لالایی می خواندم شاید بخوابد

اما هی روی خیابان ها زار می زدو برق از سر چراغ ها می پراند.

ماه انگار مهتابش را از زیر هزار پرده ی حریر روی قیر خیس زیر پاهام می ریخت

امروز که پاییز یک کاسه یخ خالی کرد توی انگشتهام

باز آبنبات چوبی ذهنم باد کرد،هی ورم کرد،هی حرف آمد توی ذهنم

اما امروز هربار که حسش کردم و خواستم ازش برایت بنویسم روی صندلی های اتوبوس بند بودم!!!

باد و پاییز می ریخت لای موهام هی می بردشان اینور و آنور

عکسم را که روی خیسی چسبیده به زمین،می دیدم

دلم می خواست تا خود ابرهایی که به هم می کوبند بدوام

بدوام بروم لای همان رعدهای برقی و جرقه بشوم بریزم روی سرهای پرازفکر که دیشب تا صبح برای بارانش هی دعا کردند

می دانی دوست داشتم امروز که پاییز شد(بااینکه خیلی وقت بود یواشی توی کوچه های شهر نرم نرمک پرسه می زد)هی راه ها کش بیایند و من هی نرسم یک جا

دوست داشتم پایین دامن چین دارم روی خیسی کشیده شود

گلی بشود

بوی خاک و نم باران بگیرد

آنوقت قول میدادم هیچ وقت نشویمش

تا همیشه یادم بماند امروز که خیلی وقت بود پاییز بود،

پاییز شد و آسمان روی سروصورتم،روی شهر،روی همه ی اتفاقات دیشب تا صبح زار زد

هرچه بود و هرچه ریخت از لای روزهای روزنامه پیچ پاییز بود

این چند روز هروقت خودم را،همه ی محبت هام را و ... را گم می کردم،

سراغ هریک را که می گرفتم،

جایی میان سینه ی همه ی آدم ها،تودل همه خودم را یکجا با هرچه گم کرده بودم میافتم

بعد نه با پشیمانی،نه با مستاصلی،

که با هیجانی به رنگ نقره ای ماه و طلایی برگ های امروز

لبخند می ریختم تو صورتشان

انگاری فکر می کردند امروز خبری شده

کاش میشد خیال همه شان را راحت میکردم همانجور که سهراب میخواند بگویم تنهایی من حتی چقدر بزرگ تر هم شده

اما مهم نیست بگذار یکی فکر کند نامه ای آمده و یکی فکر کند خبری آمده

اگر من سردبیر بودم

تیتر بزرگ همه روزنامه های را می نوشتم:

"امروز پاییز، قدم های پرسه زن خود را از کوچه ها به میدان آورد"

همین میدانی که گنجشک ها از گرما اعدام شده بودند

و کلاغ ها کبود شده و قور قور می کردند!!!

منتظر همه چیز،برگ ها را جارو میکنم

همین جا که من شوریده و دیوانه ی تنهایی قشنگ درونم ماندم

همین جا که هیچ کس نمی داند من چقدر دوستشان دارم و چقدر این ندانستنشان تنهایی ام را هی بزرگ تر می کند!!!

امروز کاش وقتی دستهام را زیر گردالی های آبی که می بارید باز باز کرده بودم و چرخ می زدم و با صورتم خنده رو صورت آسمان هم می ریختم،همه یکجور دیگر می دیدند

 

پ.ن: ... توی اتوبوس چه چیزها که می آید که هی می خواهم بگویم اما ... فقط این ها بالا می آیند

ژ.ن: یکجورهای قشنگی دوست دارم باهام بازی کنی ... بدویم زیر این گردالی ها و هی جیغ بزنیم کسی نگوید هیس ... حتی پاییز هم باهامان جیغ بزند و ... دلم دارد می پوکد ... دق کردن هم چقدر قشنگ است وقتی پاییز دارد می رود وقتی داری نزدیک میشوی به بیست سالگی ... وقتی

پ.ن:هی خدا ... 

 

 

 

حک شده در سه شنبه 1389/08/11ساعت 9:41 AM توسط محدثه| |

میدانی؟

میدانم که دارد سرد میشود ... بادش را دوس دارم

آنجورها به درون میکشم که سردم تر شود!!!

یکجورهایی که همه چیز حتی درونم آرام شود ...

خدا اینجاست ... دارم بویش میکنم

انگاری این روزها هردقیقه دارد بامن راه می آید

هی خسته نمی شود

هی دوستش دارم

همینجا همین گوشه ی امن

همینجا که دارم با خدا هی نگاه میکنم دنیارا

از این بالاها ... نمی ترسم ... اینجا امن است

لب بامی که خدا دارد بامن بازی می کند

از این بالا دنیا انگاری مال من است ...

وانگاری که مال من نیست

انگاری که همه چیز خیال است ...

و حتی همین حرف ها یک خواااااااااااااب ...

خوابی که نصفه میماند حرف هاش

تنها مطمئنم همین جا امن است

همین گوشه ای که خدا باتوراه بیاید

دیگر همه جا آنقدر شلوغ است که

حوصله ات میریزد همینجا روی زمین

یکجورهای قشنگی یادت نمی آید یک گوشه ای هم امن است

بعد وقتی می بینی خدا دارد باتو جمعش میکند باور میکنی

همین گوشه امن است

ولی نه ... انگار باز باورم نمی شود

 

پ.ن:یه جورای قشنگ اینجا امنه ...  باور میکنی؟

حک شده در چهارشنبه 1389/07/21ساعت 8:42 AM توسط محدثه| |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد!

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیارمشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دم گرم خوشش را برگلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را ...

"دکتر شریعتی"

 

فکر که میکنم می بینم واقعا خیلی حروف درگلویم رسوب کردند!!! میدانی؟ دیگر هیچ صدایی ازمن نمی آید ... حداقل خیالت راحت که هیچ صدای راستی از من نمی آید!!! میدانی ؟ خیلی دوست دارم برایت بگویم آن همه را که قراراست سوتک شوند ولی نباید خودم برای خودم و حرف هایم بیخود بشویم ... میروم زیر باران گل شوم تا راحت تر مراخمیر کنی ... شاید آنجورها بعد از نبودنم وقتی باز هم خاک شدم از خودم بیرون آمدم!!!

پ.ن: یک جورهای قشنگی احساس تنهایی میکنم ... یکجورهای خیلی عمیق ... اماانگاری باید قشنگ باشد ... بایدهیچکس نفهمد من چقدر تنهایم ... وچقدردیگرنمی گویم ... حتی یواش

حک شده در دوشنبه 1389/07/05ساعت 12:20 PM توسط محدثه| |

می بینی؟ دیشب داشتم به ماه زل میزدم ... زرد بود و همانی بود که خیلی دوستش میداشتم ... بزرگ و ... وقتی زرد می شود انگاری کلی درد میکشد ... انگاری او هم درونش پر از حرفهاییست که به دیوار دلش میکوبند و از مریضی تب کرده و زرد شده ... ... وقتی این شکلی می شود خیلی دلم برایش پر میکشد انگار خیلی می فهممش ... میدانی دیروز خیابان های این پایتخت خیلی شلوغ بود ... داشتم فکر میکردم چرا دوباره بعد از سه سال وبلاگ جدیدی زدم و آن یکی را نابوووووووووووووووووود نه داشتم فکر میکردم چقدر دلتنگ روزهای مدرسه ام و چقدر میتوانم از آن روزها برایت بگویم اما چه فایده؟ سرچ که میکنی کلی خاطره شبیه من می آید که شاید از بر باشی ... میدانم اگر اینجا از خاطره و شبه خاطره و دلنوشته می نویسیم فقط بابت یادآوریست و سرتاکید تکان دادن که "آری" مثلا "درست میگویی یادته؟" اما نوشتنم که خیلی وقت است نمی آید اما گفتم بنویسم شاید اینگونه زنده بمانم ... شاید دیوار های اینجا موشی داشته باشد که گوش کندم ... خلاصه که میان همین فکرها مغزم داشت از چشمهام بیرون میزد...دردی که بادیدن ماه دردترمیگرفت و انگار بیشتر میفهمیدمش و باز درد بیشتر ... دیگر فقط صداها را میشنیدم ولی نمی توانستم حتی ذره ای تکان بخورم ... صدای بابا را می شنیدم که تلفن حرف میزدو خواست برایش اس ام اسی بزنم ... اما بیهوش بودم ... برای تو گفتم ... گفتم شاید بخواهی از پشت دیوار صدایی را بشنوی شبیه صدای شادی یا ناله هایت ...

 

پ.ن:یکجورهای قشنگی دلم می خواهد دیگر از اینجا خسته نشوم ... دلم میخواهد صندلی خوبی باشد اینجا که بتوان خستگی قشنگی به در کرد ...

پ.ن:می خواهم یکجورهای قشنگی گریه کنم ... بابت تمام روزهایی که حس میکنم قرار است پاییزی باشند مثل همان روز که آمدم ... ولی یکجورهای قشنگیستخیلی یواش

حک شده در یکشنبه 1389/07/04ساعت 3:25 PM توسط محدثه| |